شمیم دل
هدیه ای از خاجی

یک شبی مجنون نمازش را شکست

بی وضو در کوچه ی لیلا نشست

عشق آن شب مست مستش کرده بود

فارغ از جام الستش کرده بود

گفت: یارب! از چه خوارم کرده ای؟

بر صلیب عشق دارم کرده ای ؟

خسته ام زین عشق دل خونم مکن

من که مجنونم، تو مجنونم

مرد این بازیچه دیگر نیستم

این تو و لیلای تو، من نیستم...!

گفت: ای دیوانه لیلایت منم

در رگ پنهان و پیدایت منم

سال ها با جور لیلا ساختی

من کنارت بودمو نشناختی...

هدیه از خاجی

...

پيام هاي ديگران()     link     ۱۳٩٠/۳/٦ - شمیم